
سلام و صد هزار سلام به همه کسانی که بزرگواری می کنند به ما سر می زنن .. نیمه شعبان ، میلاد صبح ظهور بر همه شما مبارک و خجسته باد!!
یا صاحب الزمان .. آقا جان ..راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه راست را به ما نگفتند.گفتند تو بیایی خون به پا می کنی .جوی خون راه می اندازی و از کشته پشته میسازی.ما را از ظهور تو ترساندند درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.
ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه جودمان بی تاب آمدنت بودیم. عشق تو با سرنوشت ما عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرینترین نیازمان بود.
اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی میشود جهان وقتی تو بیایی.......همه پیش از آنکه نگاه مهر گستر ودستهای عاطفه تو را توصیف کنند شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری.. کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در این دریای خون نشسته است چگونه ساحلی است؟
کسی به ما نگفت وقتی تو بیایی پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان میشوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چند برابر محصول خویش را عرضه می کند.....
به ما نگفتند که وقتی تو بیایی دلهای بندگان را آکنده از عبادت واطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گستراند و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد وطوق ذلت را از گردن خلایق بر میدارد .......
ای آقا به فریادمان برس ، که درمانده ایم.. ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب ! یعقوب وار ، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداریم .در دوران پر درد هجران ، اشک می ریزیم و می گوییم : تا به کی حیران و سرگردان تو باشیم . تا به کی رخ نادیده ترا وصف کنیم .
با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا کنیم . سخت است بر ما ، که از دوری تو ، روز و شب اشک بریزیم .
سخت است بر ما ، که دوستان ، یاد ترا کوچک شمارند .یا بقّیةالله ! خسته ایم و افسرده ، نالانیم و پژمرده ، گریه امانمان را بریده است . غم دوری ، دیوانه مان کرده است .
و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست . و ای کاش نسیمی از کوی تو ، بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند . و ای کاش پیکی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد تا نور دیدگانمان گردد .
یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست . شرمنده ایم . می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق تو کرده ایم .
یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ، و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم . به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم . اما ای فرزند احمد! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .
اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم . اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .
ای یوسف زهرا ! روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین . به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است . نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهکار از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر کن .......
یابن الحسن ! برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی – هر چند اندک – آورده بودند ، سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند . اما ... ای آقا ! ای کریم ! ای سرور ! ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است . آن کالای اندک را هم نداریم . اما... نه ، کالایی هر چند ناقابل و کم بها آورده ایم . دل شکسته ای داریم و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم . ناامیدیم و به امید آمده ایم .
افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم . سفارش نامه ای هم داریم. پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .
الهی .. ای اجابت کننده هر دعا !! پنجره قلب منتظران , رو به آسمان بیکرانت گشوده است تا به یک اشارت تو , غبار غم و اندوه غیبت از دل ها برخیزد و چشم ها به تماشای باران ظهور بنشیند ..خدایا !! شب یلدای هجران را به یمن ظهور ماه کاملش , کوتاه کن .. (آمین یا رب العالمین)
یا محمدُ یا علی یا فاطمه .. یا صاحب الزمان ..ادرکنی و لا تهلکنی !