خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 17 شهریور 1387
مسافر - ۱
---> میثم در ساعت 19:35


دم غروب میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادرک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد

و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس

پیاده شد

چه آسمان تمیزی

و امتداد خیابان غربت او را برد

 

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی، کنار چمن

نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی !

و اسب ‚ یادت هست

سپید بود

و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد

و بعد غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد تونل ها

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

چهارشنبه 13 شهریور 1387
سخنان حکیمانه ۳
---> علیرضا در ساعت 02:57

 . 

. 

 

دنیا را بد ساخته اند ......... کسی را که دوست داری، تو را دوست نمی دارد . کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است ... زندگی یعنی این.... دکتر علی شریعتی

 

ارزش هر انسان به حرفهایی است که برای نگفتن دارد. دکترعلی شریعتی

هیچ وقت دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی ، بلکه دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی. شکسپیر

 برای جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که برای خودت فرصت قائل میشوی

عده ای مثل قرص جوشانند؛ در لیوان آب که بیاندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند اما کافی است کمی صبر کنی بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند. دکتر علی شریعتی

اگر با قلبی آکنده از عشق و محبت به دیدار کسی بروید و بدون چشمداشت به او محبت بورزید ،روابطی اعجاز انگیز خواهید آفرید. وین دایر

خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم . آنتوان چخوف

خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فردریش نیچه

 

کسی که زیاد حرف می‌زند، یا زیاد می‌داند یا زیاد دروغ می‌گوید

«موفقیت» بدست ‌آوردن چیزی است که دوست داری و «خوشبختی» دوست داشتن چیزی است که بدست ‌آورده‌ای

همه مردم را «بعضی مواقع» می‌توان فریفت و بعضی از مردم را برای «همه عمر». لیکن نمیتوان همه مردم را برای همه عمر فریب داد

سعی کن دست دادنت مانند یک قرارداد امضا شده معتبر باشد

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا شکست دادن را بیاموزید


یک بچه همواره می تواند سه چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد: 1-شاد بودن بدون دلیل 2- همیشه به کاری مشغول بودن. 3- تقاضا کردن وخواستنِ آنچه با تمام وجود می خواهد

انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد، این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است. و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است

فاصله عشق های معمولی را از بین میبرد و عشق های بزرگ را شدت می بخشد.مانند باد که شمع را خاموش می کند و اتش را شعله ور می سازد

لذتی که در فراق هست در وصال نیست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق

عشق مطبوع ترین بخش زندگی است و ازدواج فانی کننده ی آن است

  

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به ‌دست می‌آورید که تا بحال کسب کرده‌اید . فاینمن

به جای این که سعی کنید مرد موفقیت باشید، سعی کنید مرد ارزشها باشید. آلبرت انیشتین

حقیقت چیزی نیست که نوشته می‌شود ... آن چیزی است که سعی می‌شود پنهان بماند

بدترین و خطرناکترین کلمات اینست: «همه این جورند». تولستوی

در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می‌کنند به اندازه کافی عاقلند. رنه دکارت

زندگی یک انسان آن چیزیست که اندیشه هایش برای او می سازد. مارکوس اورلیوس

اگر روح ما ارزش چیزی را داشته دلیل بر آن است که سخت تر از دیگران سوخته. آندره ژید

صمیمیت یعنی: احساس ایمنی کردن در افشای حقایق در مورد خودمان، در مواقع بحرانی. اگر جوی ایجاد شود که دو نفر آزادانه حرف دلشان را با هم بزنند، در این صورت مانع پیش رویشان از بین می رود. مری آن ویلیامسن

برای‌ فرد سالم، دوست‌ داشتن‌ عیب‌های‌ دیگری‌ بزرگترین‌ دلیل‌ عشق‌ است. میرا اثر کریستوفر فرانک‌

نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی و نه بلبل باش که گفته خود را هدر دهی.. سعید نفیسی

گناه را به گردن دنیا و دیگران نگذاریم, کوتاهی از همت و کوشش ماست. محمد حجازی

تنها راه تغییر عادتها، تکرار رفتارهای تازه است 

 

با مشکلات می جنگیم که به آسایش برسیم ، وقتی به آسایش رسیدیم آسایش را غیر قابل تحمل می دانیم. بروکس آدامز
 
انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر میشود. ادیسون
  
انسان هیچ وقت بیش تر از آن موقع خود را گول نمیزند که خیال میکند دیگران را فریب داده است. لاروشفوکولد
 
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت می کند و چون خیلی زود عادت میکند. خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است. آندره مصورا

خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید، روی سر شما خواهد نشست. هیوم

اگر جوان را از عشق منع کنید ، چنان است که مریض را از کسالتش سرزنش دهید. دوکلوس

به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد. دانته
.
.

پنجشنبه 7 شهریور 1387
یاد خدا
---> علیرضا در ساعت 23:31

.

.

.

.

در لحظه شادی:پروردگار را ستایش کن. حمد و سپاس مخوص اوست و هیچ کس و هیچ چیز در مرتبه او شایسته ثنا نیست .

در لحظه سختی :فقط از خداوند کمک بخواه .او بهترین فریادرس است و همیشه با تو در کنار توست .

در لحظه حیرانی و گمراهی:فقط خدا را خدا جستجو کن .او هدایت گر به سوی نعمت هاست.راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پیدا و نهان با خبر است.

در لحظه آرامش:معبود را مناجات کن .او تنها اجابت کننده دعاهاست. برای همه دعا کن به خصوص برای کسانی که در حقشان بدی کرده ای و همین طور برای کسانی که با تو مشکل دارند ودر آخر برای خواسته های خودت دعا کن .او گوش می دهد .

در لحظه ناامیدی :امیدت به خدا باشد .او امید ناامیدان است و همیشه به یاد داشته باش که از" این بگذرد".

در لحظه تنهای :پروردگار را صدا بزن .او هیچ وقت بنده اش را تنها نمی گذارد.همین الان می توانی حضورش را در کنارت حس کنی.فقط کافی است صدایش بزنی. او تنها یار تنهایی هاست.

در لحظه نیاز:حاجت خود را از درگاه خالق هستی طلب کن زیرا "نتیجه طلب از خلق اگر روا شود منت و اگر نه ذلت " در حالی که طلب از او بر آورده شود نعمت ". و اگرنه حکمت "و به خاطر داشته باش که او بی نیاز مطلق است.

در لحظه دردناک :به خداوند اعتماد کن.او بهترین معتمد است و هرگز پشت تو را خالی نمی کند. برای هر دردی درمانی اندیشیده است.

در لحظه دلشکستگی :دلت را به خداوند بده.او بهترین مونس است.همیشه برای تو وقت دارد وهیچ گاه دل تو را نمی شکند.

در لحظه عاشق شدن :خالق عشق را در نظر داشته باش.باید از عشق زمینی به عشق آسمانی رسید.

در لحظه نگرانی و دلواپسی:از ذکرش غافل نشو چون "یاد خدا آرام بخش دلهاست. "همه چیز درحیطه قدرت و کنترل اوست.پس توکلت فقط به خدا باشد.کارها را به او بسپار تا زمان انتظاربه آخر برسد.

در لحظه پیروزی :از معبود تواضع و فروتنی طلب کن.از غرور بپرهیز که بزرگترین اشتباه است که خدا از غرور خیلی بدش می آید .

در لحظه شکست:مطئمن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمی گذارد زمین بخوری مگر انکه که خودت دست او را رها کنی. هر شکستی باید مقدمه ای برای پیروزی باشد.

در لحظه ضعف و ناتوانی :از قادر مطلق توانایی بخواه.هیچ چیز برای او غیر ممکن نیست. همه چیز برای خداوند بزرگ ممکن هست ممکن.

در لحظه کار:به خداوند تکیه کن.او محکم ترین تکیه گاه و پشتیبان است.و هر کاری را به نام او شروع کن .بکوش و پشتکارداشته باش .سپس همه چیز را به خداوند واگذار کن.کسی که خود حرکت می کند.خداوند به او برکت می دهد.

در لحظه تاریکی:با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مایه برکت و روشنایی زندگی خود قرار بده.

در لحظه پریشانی :به خداوند پناه ببر که او امن ترین پناهگاه است.و سر پناه بی پناهیان.

در لحظه دلتنگی :با معبود خود راز و نیاز کن.او دانای اسرار و نهان و محرم رازهاست.

همیشه در همه حال پروردگار را با صدای آرام و با احترام بخوان.او قدرت و ظرفیت و انجام هر کاری را دارد.توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وی معطوف کن.

خداوند تو را عاشقانه .بدون هیچ قید و شرطی تو را دوست می دارد .و هیچ چیز نمی تواند از شدت این عشق بکاهد.او در لحظه های خواب و بیداری ,اضطراب و آرامش ,کار و تفریح و خلاصه در هر موفقیت و شرایطی مراقب تو و لطفش شامل حالت است.به معبود بیندیش ایمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه.

.

.

یکشنبه 3 شهریور 1387
بهترین دوست
---> علیرضا در ساعت 23:51

.

 .

.

بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.


ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی، تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.


در یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه کسی را دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمرطول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.


دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم‌کم افول می‌کنه دنبال کسی برو که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره را روشن کرد. کسی را پیدا کن که تو را شاد کنه.

دقایقی توی زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ میشه که میخوای اونو را از رویات بیرون بکشی و توی دنیای واقعی بغلش کنی.

رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری. چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

آرزو می‌کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی

همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.


شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

شادی برای اونایی که گریه می‌کنن و یا صدمه می‌بینن زنده است. برای اونایی که دنبالش میگردن و اونایی که امتحانش کردن. چون فقط اینها هستن که اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.

عشق با یک لبخند شروع میشه، با یک بوسه رشد میکنه و با یک اشک تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره. نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

وقتی به دنیا اومدی، تو تنها کسی بودی که گریه می‌کردیو بقیه می‌خندیدن. سعی کن یه جوری زندگی کنی که وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن.

.

.

.
شنبه 2 شهریور 1387
شام آخر
---> علیرضا در ساعت 13:44

.

.

.

.

.

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل‌های آرمانی‌اش را پیدا کند.

روزی در یک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...!!!


"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."
                                                                            پائولو کوئیلو

.

.

 

جمعه 1 شهریور 1387
خدایا چرا من؟؟!!
---> ساقی در ساعت 01:10

.

.

آرتوراش قهرمان افسانهای تنیس هنگامیکه تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سرتاسر جهان نامه هائی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستان وی در نامه خویش نوشته بود: چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟
آرتو اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سرتاسر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش میکنند حدود پنج میلیون از آنها بازی
را به خوبی فرا میگیرند از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت میکنند.

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه مییابند. پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را مییابند. چهار نفر به مسابقات نیمه نهائی راه مییابند و دو نفر به مسابقات نهائی.
وقتی که من جام بهترین تنیس باز جهان را در دستهایم میفشردم، هرگز نپرسیدم که خدایا چرا من؟؟؟!!

و امروز وقتیکه درد میکشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم: چرا من؟؟!!

.

*********************************************************

خدایا .. الهی

وسیلت به تو هم توئی.. اول تو بودی و آخر توئی !!

همه توئی و بس .. باقی هوس (کشف الاسرار،ج 3 ص122)

یکشنبه 27 مرداد 1387
درد و دل با مهدی موعود
---> ساقی در ساعت 16:14

 

 

 سلام و صد هزار سلام به همه کسانی که بزرگواری می کنند به ما سر می زنن .. نیمه شعبان ، میلاد صبح ظهور بر همه شما مبارک و خجسته باد!!


   یا صاحب الزمان .. آقا جان ..راستش را به ما نگفتند یا لا اقل همه راست را به ما نگفتند.گفتند تو بیایی خون به پا می کنی .جوی خون راه می اندازی و از کشته پشته میسازی.ما را از ظهور تو ترساندند درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.

ما از همان کودکی تو را دوست داشتیم با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه جودمان بی تاب آمدنت بودیم. عشق تو با سرنوشت ما عجین شده بود  و آمدنت طبیعی ترین و شیرینترین نیازمان بود.

اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی میشود جهان وقتی تو بیایی.......همه پیش از آنکه نگاه مهر گستر ودستهای عاطفه تو را توصیف کنند شمشیر تو را نشانمان دادند.

آری.. کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در این دریای خون نشسته است چگونه ساحلی است؟

کسی به ما نگفت وقتی تو بیایی پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریا شادمان میشوند و چشمه ساران می جوشند و زمین چند برابر محصول خویش را عرضه می کند.....

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی دلهای بندگان را آکنده از عبادت واطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گستراند و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد وطوق ذلت را از گردن خلایق بر میدارد .......

ای آقا به فریادمان برس ، که درمانده ایم.. ای یوسف گم گشته ! و ای گم گشته ی یعقوب ! یعقوب وار ، چه شبها و روزها که در فراق تو آرام و قرار نداریم .در دوران پر درد هجران ، اشک می ریزیم و می گوییم : تا به کی حیران و سرگردان تو باشیم . تا به کی رخ نادیده ترا وصف کنیم .

با چه زبانی و چه بیانی از اوصاف تو بگوییم و چگونه با تو نجوا کنیم . سخت است بر ما ، که از دوری تو ، روز و شب اشک بریزیم .

سخت است بر ما ، که دوستان ، یاد ترا کوچک شمارند .یا بقّیةالله ! خسته ایم و افسرده ، نالانیم و پژمرده ، گریه امانمان را بریده است . غم دوری ، دیوانه مان کرده است .

و می دانیم پیراهن یوسف ، یادگار ابراهیم ، نزد توست . و ای کاش نسیمی از کوی تو ، بوی آن پیراهن را به مشام جان ما برساند . و ای کاش پیکی ، پیراهن ترا به ارمغان بیاورد تا نور دیدگانمان گردد .


یا صاحب الزمان ! داستان یوسف را گفتن وشنیدن به بهانه ی توست . شرمنده ایم . می دانیم گناهان ما همان چاه غیبت توست . می دانیم کوتاهیها ، نادانیها و سستیهای ما ، ستمهایی است که در حق تو کرده ایم .

یعقوب به پسران گفت : به جستجوی یوسف برخیزید ، و ما با روسیاهی و شرمندگی ، آمده ایم تا از تو نشانی بگیریم . به ما گفته اند اگر به جستجوی تو برخیزیم ، نشانی از تو می یابیم . اما ای فرزند احمد! آیا راهی به سوی تو هست تا به دیدارت آییم .

اگر بگویند برای یافتن تو باید بیابانها را در نوردیم ، در می نوردیم . اگر بگویند برای دیدار تو باید سر به کوه و صحرا گذاریم ، می گذاریم .

ای یوسف زهرا ! روی پریشان ما را بنگر . چهره زردمان را ببین . به ما ترحم کن که بیچاره ایم و مضطر سراسر جهان را تیره روزی فرا گرفته است . نیازمندیم ! محتاجیم و در عین حال گناهکار از ما بگذر و پیمانه جانمان را از محبت پر کن .......

یابن الحسن ! برادران یوسف وقتی به نزد او آمدند کالایی – هر چند اندک – آورده بودند ، سفارش نامه ای هم از یعقوب داشتند . اما ... ای آقا ! ای کریم ! ای سرور ! ما درماندگان ، دستمان خالی و رویمان سیاه است . آن کالای اندک را هم نداریم . اما... نه ، کالایی هر چند ناقابل و کم بها آورده ایم . دل شکسته ای داریم و مقدورمان هم سری است که در پایت افکنیم . ناامیدیم و به امید آمده ایم .

افسرده ایم و چشم به لطف و احسان تو دوخته ایم . سفارش نامه ای هم داریم. پهلوی شکسته مادر مظلومه ات زهرا را به شفاعت آورده ایم .

الهی .. ای اجابت کننده هر دعا !! پنجره قلب منتظران , رو به آسمان بیکرانت گشوده است تا به یک اشارت تو , غبار غم و اندوه غیبت از دل ها برخیزد و چشم ها به تماشای باران ظهور بنشیند ..خدایا !! شب یلدای هجران را به یمن ظهور ماه کاملش , کوتاه کن .. (آمین یا رب العالمین)

                                     یا محمدُ یا علی یا فاطمه .. یا صاحب الزمان ..ادرکنی و لا تهلکنی !

 
جمعه 18 مرداد 1387
رد توبه ابلیس به خاطر تکبر
---> ساقی در ساعت 10:12

.

.

.

.

روزی ابلیس با موسی (ع) ملاقات کرد و گفت: تو برگزیده و همسخن خدا هستی، و خدا تو را رسول خود قرار داده است ،من گناه کرده‏ام می‏خواهم توبه کنم، تو در درگاه خدا شفیع و واسطه من باش ، و از خدا بخواه توبه‏ام را بپذیرد .

موسی (ع) پیشنهاد او را پذیرفت و به خدا عرض کرد.

خداوند به او وحی کرد توبه ابلیس را می‏پذیرم ، مشروط بر این که به قبر آدم (ع) سجده کند.

موسی (ع) فرمان خدا را به ابلیس ابلاغ کرد.

ابلیس تکبر نمود و خشمگین شد و گفت: من آن هنگام که آدم (ع) زنده بود او را سجده نکردم ، اکنون که مرده است او را سجده نمایم؟ ولی باشد...

سپس ابلیس به موسی (ع) گفت: اکنون که نزد خدا از من شفاعت کردی ، بر گردن من حقی پیدا نمودی برای اینکه حق تو را ادا کنم تو را سفارش می‏کنم که در سه مورد مرا یاد کنی تا در این سه مورد تو را به هلاکت نیفکنم:

 

1.هنگامی که خشمگین شدی، مرا یاد کن... که در این هنگام مانند جریان خون در رگهای بدنت ، به تو نزدیک شده‏ام .

2. هنگامی که در جبهه جهاد ، در برابر دشمن قرار گرفتی مرا یاد کن... زیرا در این هنگام من نزدیک می‏شوم و وسوسه می‏کنم که تو زن و بچه داری و به فکر آنها باش ، با همین وسوسه سست می‏گردی و پشت به جبهه می‏کنی .

3. بترس و دوری کن از خلوت کردن با زن نامحرم!... زیرا در آن هنگام، بسیار نزدیک هستم و بین تو و آن زن واسطه و دلال می‏گردم تا شما را به هم نزدیک کنم و به گناه بی‏عفتی وادار نمایم .

 

" لازم دیدم این قسمت رو  هم که از نوشته های جبران خلیل جبران است به این پست اضافه کنم انشاء الله که برکت باشد "

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم :
نخست: وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم: آن گاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید.
سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم: آن که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.
پنجم : آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم : آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

 

پروردگارا ما را به حال خود وامگذار .. الهی به هر صفت که هستم به خواست تو موقوفم !! به هر نام که مرا خوانند, به بندگی تو معروفم !!

تا جان دارم , رخت از این کوی بر ندارم!

او که تو آن اویی بهشت او را بنده است !!

او که تو در زندگانی اویی , جاوید زنده است !! پس پروردگارا ما را تنها مگذار

یکشنبه 13 مرداد 1387
خرقه هزار میخ و آسمان دور
---> ساقی در ساعت 02:55

.

.

رویش خرقه ای هزار میخ پوشیده بود. ذکر می گفت و می رفت و فکر می کرد آسمان چه نزدیک است و خدا، توی مشتش.
فکر می کرد فرشته ها بال پهن کرده اند و او رویشان راه می رود.
فکر می کرد که چقدر فرق دارد با این.. با آن.. با همه کس..
بر سر راهش سگی خوابیده بود. درویش با چوب دستی اش به او زد تا کناری برود. سگ دردش آمد و ناله ای کرد و به کناری رفت.
پسرکی از آن حوالی می گذشت، درویش را دید و چوبش را و اینکه چگونه سگی را زد و چگونه او ناله کرد.
پسرک آمد و کنار سگ زانو زد و از تکه نانی که داشت به او داد. و به درویش گفت: کاش خرقه هزار میخ نپوشیده بودی و کاش خیال نمی کردی که فرشته ها برایت بال پهن کرده اند؛ اما ای کاش می دانستی که نباید کسی را بیازاری ، حتی اگر آن کس سگی باشد، خوابیده بر راهی.
پسرک رفت و سگ هم در پی اش. درویش ماند و آن خرقه هزار میخ اش.
اما آسمان دور بود و خدا در مشتش نبود و فرشته ها بالشان را جمع کرده بودند.
درویش کنار راه نشست. خرقه هزار میخ اش را درآورد و گریست...

 

از نوشته های نویسنده خوبمان عرفان نظرآهاری